....

 

 

/ 5 نظر / 6 بازدید
ناران

سلام دوست عزیز ممنون از اینکه سرزید. توی سات نتونستم نظر بدم اینجا مزاحم شدم. اگر شما هم به تبادل لینک موافق هستید، من رو با عنوان پرنیان لینک کنید و خبر بدید با چه عنوان و چه آدرسی لینکتون کنم.

رضا

هرشب که می افتم درون بستر خويش خواهم نبينم آفتاب کينه جو را هرکس بدل می پروراند آرزوئی من ، می کشانم لاشه های آرزو را. هرکس که می خيزد سحر از بستر خويش شوقی ، اميدی ، يا خيالی در سر اوست يا با سرابی می فريبد خويشتن را يا خون سرخ زتدگی در پيکر اوست. من با کدامين کوشش و نيرنگ و پندار از خواب خيزم بگذرانم زندگی را ؟ گيرم فريب تازه ای در خون من رست آخر چه سازم اين غم درماندگی را اندوه من تنها زمرگ آرزو نيست: بال و پر مرغ فريب من شکسته آوخ کبوترهای برزخ آفرينم بگريختند از بام يک يک ، دسته دسته.

رضا

سرخوش زسبـوی غم پنهــانی خویشم چون زلف تو سرگرم پریشانی خویشم در بزم وصال تو نگـویـم زكم و بیـش چون آینه خو كرده به حیرانی خویشم لـب بـاز نكـردم به خروشـی و فغـانی مـن محـرم راز دل طـوفــانـی خویشم یك چند پشیمان شدم از رندی و مستی عمری است پشیمان زپشیمانی خویشم از شوق شكرخند لبـش جان نسپـردم شرمنـده جانـان ز گران جانـی خویشم بشكسته ‌تر ازخویش ندیدم به همه عمر افسرده دل از خویشم و زندانی خویشم هر چند « امین » ، بستۀ دنیا نیـم اما دلـبـسـتـۀ یــاران خــراسـانـی خویشم

رضا

سرخوش زسبـوی غم پنهــانی خویشم چون زلف تو سرگرم پریشانی خویشم در بزم وصال تو نگـویـم زكم و بیـش چون آینه خو كرده به حیرانی خویشم لـب بـاز نكـردم به خروشـی و فغـانی مـن محـرم راز دل طـوفــانـی خویشم یك چند پشیمان شدم از رندی و مستی عمری است پشیمان زپشیمانی خویشم از شوق شكرخند لبـش جان نسپـردم شرمنـده جانـان ز گران جانـی خویشم بشكسته ‌تر ازخویش ندیدم به همه عمر افسرده دل از خویشم و زندانی خویشم هر چند « امین » ، بستۀ دنیا نیـم اما دلـبـسـتـۀ یــاران خــراسـانـی خویشم

رضا

سرخوش زسبـوی غم پنهــانی خویشم چون زلف تو سرگرم پریشانی خویشم در بزم وصال تو نگـویـم زكم و بیـش چون آینه خو كرده به حیرانی خویشم لـب بـاز نكـردم به خروشـی و فغـانی مـن محـرم راز دل طـوفــانـی خویشم یك چند پشیمان شدم از رندی و مستی عمری است پشیمان زپشیمانی خویشم از شوق شكرخند لبـش جان نسپـردم شرمنـده جانـان ز گران جانـی خویشم بشكسته ‌تر ازخویش ندیدم به همه عمر افسرده دل از خویشم و زندانی خویشم هر چند « امین » ، بستۀ دنیا نیـم اما دلـبـسـتـۀ یــاران خــراسـانـی خویشم